|
جرمم این است که ...
|
|
|
خدایم شکر... هر بار بیشتر میشن این ذکر که بهم دادی به زبان من...تو را سپاس..کاش همه ذکرت بگویند و درک کنند خالصانه با تو بودن بیش از خود می ارزد و این فنا به از بقا و به دیدارت من امید دارم ... شکر بیدار شدم نبودند... تنها با آهنگ سکرت گاردن و لیوانی چای و نداشتن سیگار و فکر رفتن فردا و غرق شدن در افکارم برای لحظه ای به درازای مشتی قلب... مادرم ...دوست ندارم از این جمع گرم برم خواهرم چه با اشک دنبالم میکنین... پدرم چقدر مهربان بودی و من چه دیر دیر میفهمم که خوشبخت ترین بنده ی کوچک چه بیخود عمری به ناشکری رقم زده... دل...خدای خالقم تو را سپاس... شاید این آخرین لحظه ی شاد من شکر گذارش و لذت میبرم از ... و تو را سپاس و امید به افزودنش و در نبودش هم باز شکر این لحظه... به چای ...چه لذتی داری و من ندیدم...انگار در مستی صماع میکنم و نمیدانم بهر این آهنگ ... آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر ... باغ بیبرگی...با سکوتی...ساز او باران و ... بگذار لذتش ببرم... بفرما چای دنیا ی مجاز منه کوچکترین و بروید یا نروید ... باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست...
و ندانی کیم ای دوست به... و خیانتت بر ...یک یار چون خدا در دل و پشت و... به چه می اندیشی ای پادشاه فصل ها پاییز... همیشه مستم...در این پاییز... قرار به نیامدنم بود ای دوست و نتوانستم از خویش بیش روی بگردانم... و چه لبریز فریادم ...زندگی را دوست میدارم و مرگ را دوست تر... جویبار لحظه ها جاریست... بفرما چای با عشق... دلم برای همه فریاد میکند توبه ی شیرین را مفروشید به غرور که شیرین تر از تلخیه آرامش...عشق را ببین...مزه مزه کن...
یادم رفته آن روز که به فکر چهارمین خودکشی نافرجامم عشق را دریافتم و حال که کشتمش کاش زودتر میدانستم گذشت اوج لذت بدست آوردن را با دل لمس می نوش...
دریچه ها... ... آه... عمر آینه ی بهشت دیگر آیا.. خداحافظ فردا کوله بارم را میبندم...میگویند زاینده رود را ...میروم تا ببینم و یاد خاطرات تنهایی های گذشته را ...شاید هم ندیدمش...باز شکرش... چه میشود را نمیدانم و شکر این ریکس آینده!!!( شاید همراهیم کرد کسی...) ای بهار همچنان جاودان در راهم...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت نويسنده H2O
|
به نام آن که بهترتر میداند! شادم یا غمگین نمیدانم حس عجیبی دارم...همچون سایه...! از ترس تهی و ... امروز پیشنهاد کاری جالب! استادی دانشگاه برای من اما آزاد... از این وسوسه با عظت میگذرم چون نمیخوام در اینجا محدود شوم همچون همیشه در سفر به زندگی رنگ میدهم و از این بازیه کودکانه میگذرم... دلم هوای عاشقی داره! نمیدونم بخاطر جریان خونیه که امروز لمسش کردم یا دو سوزن که زدم یا دوشی که گرفتم یا توبه ی هر لحظه ام یا... هر چه هست ...عجیب است...شکر... فردا بر میگردم...!شاید این آخرین پاییز در دیار رشد امن من بود...تا به 7 سال عاشقی در پایان را بنگرم دوباره غروب هایی پیاپی و به سیگاری نغمه سر دهم...راستی داشتم و دارم به ترک عادت میکنم! به ریایی که باید داشته باشم تا به استادیم در دانشگاه ریشه بده تف میکنم و میرقصم و خدای رو شکر که روزی رسان خداست ... دل در بر باد میدهم... به نه دل نمیبندم... به یاد عاشقی همچون سهراب...میروم تا به معراج...کفش هایم کو...چرا کسی در کاسه آب نمی نگرد... خسته از غرور و فخر فروشی حتی خودم باز دل را سیقلی به توبه ای به این کوچکی..به اندازه ی کوچک خود...شاید هم کمتر...و شکر که .. ببخش...خیلی بزرگم؟! هر چقدر هم شوم باز همان فرزند مادر و پدر و بنده ی کوچک تر توام....و تو فرای اوصاف منی.... اینجا رنگ ریا بو میدهد! کمکم کن... بیش از همیشه ساده میپندارمش چون جاهلم و توکل میکنم چون امید دارم و ایمان... ایمانی کمتر از نیاز ...ولی دلی پر خاطره... سعی مکن غرقم کنی... IM NOT BROKEN ...Hello... دلم برایت بیشترتر تز ترها تنگ شده...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت نويسنده H2O
|
دلم پر و از شعار های نوازش داره پر نیاز و رخوت از دست دادن آدمکهای پوچ و خندان نما که از درون تهی ... سبز و سفید و بدی و سیاست و جنگ و ... عصر اون روز زیر بارون رو بهم برگردون فال راست توی فنجون رو بهم برگردون... یه روز دیگه پر از انرژی حرکت ...! بین زجر و عشقم دیگر حدی نیست...! نه غم دارم نه شادی... سلام...هنوز نمیشناسیم که آزمایشم میکنی...!؟
تصنیف بیداد داغ را مینوشم با خنده ی تلخ دوست داشتنی... همچون تخته پار ای در امواج افکارم به تاب بازی میزند و هر بار چون پرگار ی بالا میرود و شاکر بودنش بیش... زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورند خون جگر سر نکش تا نکشد سر به فلک فریادم این یعنی دیگه خفه شم و دل برای همچون خویشی باز مکنم... زلف را حلقه مکن.. طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم یعنی دلم میخواره!!! ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم... یعنی خودت میخوای...! برام هیچ حسی شبیه تو نیست... تو پایان هر ...
زیباست این شعار ها...برم چای بریزم بوی مهمانان نباشند میآید... همین عادت با تو بودن....
اگه میدونستم شاعرش رو ...به نیشی بر لبش میخندیدم...!
اعتیاد جالب وقتی کسی این جا فقط خداست که نمیترسه از هیچی و از دل خوشی ها و کفن و چشمها و عقده و قصه ی ابر های پاییزی ... دل شکر گذار که بدین راه هم باز تو ... شهر خاموش من آن روح دیشب دلم هوس ترنجی کرد... شور و شیدا... انبوه غزالانت کو... یک هزار نظر تایید نشده و نخونده و خاموشی میکده ها و اربده کشان بد و اربده کشی خوشم... مهمان آمد...برم چای بنوشم بجای می!!!
رفتند... آقای امین...خانومش ناهید یاد کودکی هایم و مدیر مدرسه مادرم...میگفت از روزگار دانشجوییش در دوران شه و چه حالی داری؟! و از امینه کوچکش در دیار استکبار جهانی و عشق...دلخوش است این کوله بار بر غروری از فرزندانش و خدای من من هم در پیری بدین ها مغرور شم! و آن هنگام از بدی این دوران بگویم و از فرزندی که ترکم کرد و منم کمکش کردم تا به زندان من... بیخیال رفتند... و چای رو عوض میکنم و میذارم و در کمین مهمانی دیگر تا بداین دنیا با ناخن های خسته تیغ روی تیغ...
ریه هام پر شده از تو...سایه ...من از خدا چیزی میدونم که نمیدونی...دلم برای ستاره ی رخشان ...دلم برای خودم ...حتی از ....تنگ شده بهم میخوره! از ظهر بقدری شلوغ میشه که دیگه نمیتونم بنویسم...شاید این آخرین ...
پدرم آمد...دو مهمان زود تر...پدرم از خونه خانوم دکتر که یه زمانی آبجی بزرگم بوده برگشته و برای مهموناش رفته نهار درست کنه...در غیاب مهمونها...چقدر این پیرمرد دلش مهربونه و خواهرم بیعرضه و مهربانتر... خدایا عالم به این خوبی بیا همه رو ببر بهشت یه حالی بده به کل دنیا ... من که منم و بد راضیم بدین امر و آنها که خوبند پس راضی تر ...مخالف را ببر بهشت دیگه غل کندی از دلش به اعراض نمی گراید ...
شش مهمان دیگر... دختر همسایه عاشقم که نخواستمش...نام فرزندش ... آقا رضا بهم آب بده...چقدر شبیه ممادرشه...میگه اسمش محمد حسینه...من خوشبختم؟! امسال با این نوشتنام کار دست خودم میدم...اما از کی بترسم جز خدایی که خودش بر پاکی این لجن شاهد است...
بیخیال اینا هم میرن... چای تازه ای دم میکنم...صدای زنگه... چهره های آشنا... رفتن...اومدن... روزی منم مثل همه به سخره ی واژه ای کشیده میشم... مهم نیس...مگه هس؟
شیرینی های نیمه خورده با رنگ رژ ... کثیفی روحشان را با کدام... به قول شاهین...وای کشته ما رو... زدم به زد بازی تا باتری تبلتم جون میکنه... دیشب به یاد گذشته های دور تمام دکلمه های اخوان رو دانلود کردم تا بشینم پاییز رو با سیگار و اون خاطره بازی کنم...
اینقدر شلوغه که حتی تا شارژر رفتن شده مٍل کربلا رفتن زمانه صدام ...یادته؟
چه به فخر فروشیشان شادند...خدایا تو را دارم شکر...با کدوم نعمت عوضش کنم...! این اوج همزمان با ... و ... دل.... عشق... واژه... بیا لاو بترکونیم با اکس یادت... دوباره.. دو نخ...یکی مال تو یکی مال تو...من جات میکشم...راستی دارم ترک میکنم...میگن...آدامس نیکوتینیم کو...چه کسی بود صدا زد سیگار!؟
راستی محمد حسین گفت چرا از آشپزخونه بیرون نمیام...! راستی چرا...؟
ناراحت نیستیم تا با هم نیستیم...دنیا نداره ارزششو...این ابیات زد بازی رو در چه درجه ای از عرفان گفتن...فناس؟یا منفی بینهایت...
اگر خوابم اگر بیدار گویند که هستی...سایه ابرم دریاب سر کوه بلند آمد حبیبم در آن لحظه که پرسیدم لبش را ... دلم برای سادگی و فهم اخوان تنگ شده بود... قاصدک...
هر چه میگذرد بیش میخندم... بیش به جهل خود بیریا مینگرم... قلقلک تاریخ...
هان چه خبر آوردی...
با سایه ی خود...چه دل پاکست...وای بر من...من به دستان پر از تاول اینطرف را کنمخاموش...خفته اند مهربان همسایگانم در خواب... میکنم فریاد فریاد...ای فریاد...
و واژها...این تحقیر کنندگان نه! و زنان زیبایی که گر باران بیاید ... و دختری با دل که با باران مست میکند روحم را... و تمامشان بر باد که مثل یک سوزن در تب سوزنیه قلب من اند و تنها تو خدایم و ببخش... ببخش که نیاز مند بخششم ببخش
ببخش اگه خسته ماندم با دستان بریده و افکار خیس و غرق شدم در توهمات کودکانه ی پر مست.... با نوشتن به یاد میارم خویش را... و به فراموشیم مهر توبه میپاشم... به اندازه ی یک نخ با سر نخ فاصله خندیدم... و کسی در باد چرا صدا زد .... یاد فریاد آب... یاد نماز... بوی سهراب شدنش از قیصر آشنا که به تعبیشی از جانب توست... ر ق ماند و سرطانه سهراب و یعنی های یاوری.... نه تنها تو را میخوانم بیخیال عالم ببخش... و دلم میخواست سکوت را هم بنویسم و آنها که ... شکر...
و به غروب نزدیک تر میشم... نامه ای بفرستادم و دعوتی ... باتری فول است و دل خسته و به صندلی ردیف پنجمم فکر میکنم که تنهایی تا دوردست ها همسفر جسمم که در خواب و خیالات خسته و روحم از نامهای پیا پی میبرد و میرود که تمام این ها را از نادیده گرفتنی یا...تنها لطف و آزمای....
شکر... غروب ... تنها لحظه ای از روزهای بازیه کودکانه ام که بیش خودم بوده ام...آنهم بسب بریدن از خود و خواندنت... سلام غروب... ای لحظه ی یادگاری من از منزه بودن خالقم...که مهربانتر از اوصافم ببخش اگه دستم به خطا ... ببخش ای منزه... سبحان... ببخش که از شتر مغرور خویش بشایین آمده ام...ببخش که اشک ها را دیدم...ببخش اگر اشک شتر هایی را که در سلاخ خانه ... شکر...
و میهمانان بسیار تری شب میآیند...شکر مادر بزرگم دو بار امروز به عید دیدنیم آمد! از تنهاییش میخواست فرار کند...اما جایش در زندان ما ندادند! انگار عمر نو...
این شد تا غروب عید من...
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت نويسنده H2O
|
و ننبشته هایم بیش . . .
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت نويسنده H2O
|
رحمان... سرمای نم نم پاییزی به قلقلک م شاد ...جشن قطره ها منو به رقص موزونه فرار میبره....و... حالا کنار رویاهای گم شده ام نشستم و بعد دیر مدتی کوتاه به زندگی به نگاه شاد پاییزی منتظر طلوع آیدام...!
دیشب وقتی از سفر گفتم ... مادرم نگران نگفت... پدرم اما با شادیه شاد دیدنم خندید و ... سفری این بار به دورتر از فاصله همیشه ولی برای نزدیکتر شدن یادم و کوتاه تر شدن زمان شاید...حال اگه بروم یا نه دیگر چه اهمیت ....در هر ص.رت دورم... حال برنامه تعریف شده یا به تعبیر فروغ قانون های اجباری زندگی من برای آیندگانم....رفتن به بازیی به نام سر و بعد کوچی تا به انتها از این سرزمینه مادری که...به دیار پر رنگ ...با نگرانی مادرم که در بودنم هم نگران و خسته ام باز از این گریه ی خیالاتم که آدمک ها بر جشن جهل خود به یاد بزرگانی که خود بزرگشان کردند و بعد هم در محرم میگریم نه بهر مرگ یا خوشی و دل شادی حسین که پر احترام در چند ثانیه هم پیشتر به سفر دل گشود به جهل خیالات مردمه عجول میگریم و از بغض پر کنایه شان میخندم که از گریه ام به رنگ خود تعبیر میگیرند و من شاید باید چون همیشه به سکوت پر آرامشم به دل شاد کردن و عاشق کردن و عشق بازیه خالقم دل شاد و مست و خندان و... باز باران با ترانه ...یادت بخیر... چابک این خسته را به رقص انداختی نازنین بازی...
چه آرامشی دارد سکوت پاییز و باران و خش خش سمفونی نورها... پادشاه فصل ها قلب من پاییز ...شمال رو پر از پاییز عاشقم....
آخر هفته بازگشت به دیار انزوای شادی هایم و استقلال و .....زمین مال منست و من مال زمین و ما مال خدا و ...
سلام یا رحمن...در این میان دست دلم را میسپارمت ... ضلم نکند روحم میترسم ازت ای آگاه و من... به زندگی بنگاه گم ...و از انتشار این بار بیش ترس بر پیکره ی قلبم میکوبد و از نسخه ی خویش...به باران سلام و... از کوری به دورم دار و به جهل شاد دورتر و بر قلبم زنجیر عشق تا بدان پر بگیرد و دل جز تو غرق نشود و از همه ... ببخش ببخش دل ندارم از ریایم بنالم و این ضعف را به تو میسپارم پروردگارم که آگاهی از ناشکریه ... کلمات و قضاوت دیگران را به باد میدهم ای کاش در آن شور گذشته ...
مادرم آمد میروم برقصم با لبخندش در باران و چای بنوشیم شیرین...
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت نويسنده H2O
|
سلام... شکر... و حال تا بازگشتم به دیار کودکی برای کودکی همچون عروسک برای مامان و بابا... جمعه...
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت نويسنده H2O
به نام تو که می دانی و آگاهی بر نگاهان نامحرمان که ... خدایی که بر ریای دل سوخته ی من مینگری و دور مانده ام از تو در این مسیر ...جریان یا به هر چه تعبیر میشود یا میکنی میخندم به تلخیه این گریه ها و از این ...راه گریز از این قفس بر من نمیبندد کسی... آینه چشمان تو در من صد رنگ بازی میکند... خسته از خیالات آرزوهای فریب و شیرین... چشم امید جز تو نداشتم ...دسته بسته ی دعای ... میخوام به فریاد زجه های پر بخندم... دارم ... دلم پر از سفرهای سیاه و بلاهای رنگ خود... نامش را به چه نامم.... شاید باید بیخیال از همهی کوهستان های زندگی بروم... خدا دلم برات تنگ شده...
بروم یا نروم یا تنها شوق سفر و از رسیدن شاد و از ماندن بیزار و طوفان آرامی در من گردابی خندان شده و خدای مهربانم که دیدی ...گر عشق نبود از دوست داشتن و و...بیزار شده ام و میخندم و خدای مهربانم از نعشه گان مست بیزار شده ام و انگشتانم در پیانوی دل نوازم میچرخد و از زجه های ساز من دیگران لذت میبرند!!! در خلوتی که آفریدی با چند ملیارد آدم و ...در خلوته بیخیشتنم... صد رنگ بازی ه چشمانت باز در سیاهی روح و جسم خیره شده به زیبایی عظمت ...رنگ بلای خود منم... و سیگاری دیگر به آتش میزنم به یاد خاطره های نیایش های سپید... و میسوازانم شهاب های قلبم را...
حال به سرخی قروب عید قربانم مینگرم که اسمایل نبودم و گوسپند هم نبودم و ابراهیم وجودم خودش قربانی شد... قربانی دیگر از وفا جز خاطره نمی ... رنگ بلای من منم... هیچ کس نشناختت...عاشقی نداشتی...همه غرق رنگ ها بودند...شبنم گرفنه تاج زر...
چیکارش میشه کرد...بگذار در زجه های سوزاننده ی دلم تنها برای تو شاکر قربانی شدنت بروم... از لقایت ... بیزار از بدروغ خندیدن....رییای عادت شده از ساز قللبم هم به ریا مممیخندم................................................ میدهم این خاکستر های باد...
+
تاريخ دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت نويسنده H2O
|
|
|